|
دلنوشته ها
|
|
|
|
||||
|
فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند. ديروز با خاطره هايش مرا فريب داد و فردا، با وردهايش مرا خواب كرد. وقتي چشم گشودم، امروز گذشته بود!... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
"تنفر هم چهره ی دوم دلبستگی است. آنجا که محبت و علقه ای وجود دارد بیگمان به کشمکش و قهری نیز می انجامد..."
پ.ن: یک وقتی جایی جمله ای خوندم که به نظرم خیلی جالب اومد و گوشه ای یادداشتش کردم... حالا به خاطر جبر زمانه معنیش رو بهتر درک می کنم و به دلیل فشار روحی خواستم از خزانه ی مغزم خارجش کنم... کردم ولی با اشکال چون حافظه همین قدر یاری کرد... اون جمله می گفت: "قهر هم چهره ی دوم دلبستگی است. آنجا که بی تفاوتی حاکم است قهری هم نیست. آنجا که توجهی ـ عنایتی و کششی وجود دارد لاجرم به مهری و قهری می انجامد."
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من هيچ وقت شاعر نبودم، اما لذت شعر خوب رو درك مي كنم. يادته هر وقت يك تصنيف زيبا پخش مي شد تقديمش مي كردم به تو؟ و تو هم مي خنديدي و مي گفتي: "اي شعر دزد؛ اگه مي توني خودت يه شعر بگو!" ولي وقتي اين شعر فريدون مشيري رو برات خوندم و گفتم كه مي خوام توي جشن فارغ التحصيلي كه من مجري بودم براي تو بخونمش، اشك توي چشمات حلقه زد... اون روز به دلايلي نتونستم اين شعرو برات بخونم ولي هميشه اعتقاد داشتم كه: "معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك، دور، سير، گرسنه، رها، اسير دلتنگ، شاد؛ آن لحظه اي كه بي تو سرآيد مرا، مباد! مفهوم مرگ من در راه سرافرازي تو، در كنار تو مفهوم زندگيست معناي عشق نيز در سرنوشت من با تو، هميشه با تو، براي تو زيستن" اما الان، يك سال و دو ماه از رفتنت مي گذره... "... و من سپري مي كنم شب را و روز را هنوز را..." |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بعضي چيزا هست كه گفتن نداره، فقط بايد دیده بشه... شايد...
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاه مسير جاده، به بن بست مي رود گاه تمام حادثه، از دست مي رود گاه كسي كه دم از عقل مي زند در راه هوشياري، مست مي رود گر چه مضحك است و پر از خنده هاي تلخ بر ما هر آنچه لايقمان است مي رود... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به خاطر هراس از دست دادن، چه چيزهايي را كه از دست نداده ايم!... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
We always feel bad; think that good things happen only to others, but forget that we are others for someone else… |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند سال پيش يك فيلم ديدم كه يك پليس مي بايست مجرمي رو از راه زميني، از شهري به شهر ديگه منتقل مي كرد. مجرمه آدم نسبتاً سر به راهي بود تا اينكه به محدوده اي رسيدند كه اون بچگياش رو اونجا گذرونده بود. اونوقت دائماً سعي بر اين داشت كه فرار كنه، آخرش هم فرار كرد. ولي به جاي اينكه يه جاي مطمئن پيدا كنه كه اون رو از چشم پليس مخفي كنه، رفت توي يك رستوران متروكه كه از آبادي هم دور بود و پليس خيلي راحت مي تونست پيداش كنه... وقتي به رستوران وارد شد مستقيم رفت سر يكي از ميزها كه تمام مواقعي كه قديما مي آمد رستوران، مي رفت اونجا. و از توي پايه ي ميز كه شكسته بود يك سري خرت و پرت در آورد كه به قول خودش اون وقتا اينا رو گنج حساب مي كرد. وقتي كه گنجش رو از مخفي گاه بچگياش بيرون آورد و اونا رو دوباره نگاه كرد و اين بار با چشم يك آدم بزرگ اونا رو بالا و پايين كرد، به اين نتيجه رسيد كه بيهوده اين همه تلاش كرده از دست پليس فرار كنه تا به محل مخفي كردن گنجش برسه. همه ي اونا رو همونجا گذاشت و خودش رو به پليس تسليم كرد...
ما توي بچگي هامون، چه چيزايي دنيامون بودن؟ الان چه چيزايي برامون ارزشند؟ زندگيمون اونقدر ارزش داره كه وقتي گذشتمون رو مرور مي كنيم، ارزش به ياد آوردن داشته باشه؟ يا اينكه وقتي به مرحله اي از زندگي رسيديم همه چيزمون رو رها مي كنيم تا از شر يك گذشته ي بي ارزش خلاص بشيم؟ |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وقتي داشتم راجع به چيزايي كه دوست دارم و ازشون بدم مياد مي گفتم، يادم رفت يكي از مهمترين چيزا رو بگم. اين كه: من از دود سيگار متنفرم، از بوي سيگار بدم مياد... آقا من بايد كيو ببينم تا از شر اين همه آدم مزاحمي كه در طول روز باهاشون برخورد دارم، خلاص شم؟ اولين نفس عميق صبحگاهي مخلوطي از اكسيژن و بوي سيگاره... توي تاكسي، راننده يك سيگار گوشه لبشه... توي خيابون هر كس از كنارت رد ميشه، سيگار دستشه... شب با مشامي پر از بوي سيگار به رختخواب ميري... ميري كوه، يارو اومده براي تمدد اعصاب و استفاده از هواي تازه ي كوهستان، دلش نمياد سيگارش رو هم از اين هوا بي نصيب بگذاره... كم كم دارم به اين فكر ميفتم كه شايد من عجيبم كه از سيگار و بوي اون بدم مياد... |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاهي اوقات، چيزايي توي ذهن مي چرخند كه نمي خواي بهشون توجه كني... اما اگه مثل مگس پيله باشند و نرند پي كار خودشون، امانت رو مي برند. اونوقته كه ديگه شيفت، ديليت مخ هم تعطيل ميشه. هر كاري مي كني، دكمه ي ديليت هم كار نمي كنه؛ چون كامپيوتر حافظه هنگ كرده و دقيقاً روي همون صفحه اي كه نمي خواي يادت بياد، قفل مي كنه. اونوقت ديگه هيچ چاره اي جز اين برات نمي مونه كه كامپيوترت رو از پريز بكشي و بري بخوابي...
... كاش به همين سادگي بود... |
|||||
|
|||||