X
تبلیغات
مسافر کوچولو

مسافر کوچولو

دلنوشته ها

  اگه طاق باز بخوابم، رو دست راست بلند میشم؛ اگه رو شکم بخوابم، رو دست راست بلند میشم؛ اگه رو دست چپ بخوابم، رو دست راست بلند میشم؛ رو دست راست هم بخوابم، باز هم رو دست راست بلند میشم...

بچه که بودیم پودر قرص های کپسولی رو خالی  می کردیم و توشون گلوله فلزی بلبرینگ چرخ دوچرخه می گذاشتیم، بعد کپسول رو که رو یک سطح مورب می گذاشتیم کپسول خیلی مودب راه میرفت!...

 الان فکر می کنم که بدن من رو هم خالی کردند و توش گلوله فلزی بلبرینگ چرخ زندگیم رو گذاشتند، فقط این گلوله نمی دونم چرا اینقدر به سمت راست تمایل داره؟!


+نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1391ساعت11:42 PMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

 کاش بودی تا تو گرمای آغوشت نبودنت رو ضجه بزنم... عزیزترینم تولدت مبارک!...

+نوشته شده در شنبه 10 تیر1391ساعت4:19 PMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو |

 بعضی ها هستند که فقط وقتی پیداشون میشه که خوشحالی! بعضی ها هم انگار همیشه گشنه اند و فقط وقت غذا خوردن سر و کله اشون پیدا میشه! بعضی ها هم که وقتی ناراحتی اصلآ پیداشون نمیشه; یک سری دیگه هم هستند که اینطور وقتا باهات هستند ولی نبودنشون بیشتر ارزش داره! بعضی ها رفیقتند وقتی می خوای بری خرید! بعضی ها هم پایه روزای خوب و نیمه ابری پیاده روی هستند!
 تمام این بعضی ها کاربردشون فقط تو همین مواقع خاص هست!
اما...
 بعضی هایی هم هستند (این جور افراد تعدادشون از انگشتای دست هم تجاوز نمی کنه!) که توی هر لحظه کنارتند: چه وقتی خوشحالی، چه وقتی ناراحتی، چه وقتی گرسنه ای، چه وقتی دلت گرفته و احتیاج به یک همزبون داری، چه وقتی می خوای بری خرید، چه وقتی هوا عالی هست و می خوای بری قدم بزنی!...
یعنی من عاشق این آدما هستم!


پ ن: آی شماهایی که می دونید مخاطب خاص منید: دلم براتون اندازه سوراخ جوراب مورچه شده!... ;)

+نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1391ساعت10:34 AMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

بارالها...
از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم
نكند فرق به حالم چه براني،چه بخواني ... چه به اوجم برساني،چه به خاكم بكشاني ...
نه من آنم كه برنجم،نه تو آني كه براني..
نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي
در اگر باز نگردد،نروم باز به جايي
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
كس به غير از تو نخواهم،چه بخواهي چه نخواهي
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهي


 پ ن: خدایا تو همونی که باید باشی؛ کمکم کن که من هم همونی بشم که باید!...


+نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت9:18 AMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

 زن، چهره زیبا و اندام طناز نیست... زن، چیزی برای فرو نشوندن هوس مردها نیست... زن، موجودی برای رفت و روب کردن خونه و سر و سامون دادن به کارهای آشپزخونه نیست... زن حتی نیروی ذخیره ای کار برای روزهای بی پولی هم نیست...
 زن، اون لطافتی هست که وقتی پدر خسته و کوفته از کار روزانه به خونه میاد با شیرین زبونی کودکانه خستگی رو از تن پدر به در می کنه... زن اون آرامشی هست که وقتی روز رو به اتمامه، تمام اهالی خونه رو به شوق خودش جذب خونه می کنه... زن اون تکیه گاهی هست که وقتی تمام درای دنیا به روی مرد بسته میشه، به آغوش اون پناه میاره... زن اون درایتی هست که احساس و عقل رو همزمان با همدیگه هماهنگ می کنه... زن اون صلابتی هست که وقتی لازم ببینه، یک تنه به جنگ روزگار میره... و زن اون بخششی هست که اگه خانوادش تمام این خوبی ها رو فراموش کنند، باز هم براشون این کارها رو انجام میده و براشون بهترین ها رو آرزو می کنه!...
 به تو که یک واژه دو حرفی هستی اما اگه نباشی لطافت و آرامش و بخشش از این دنیا رخت بر می بنده: روزت مبارک!... 

+نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت8:12 AMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

 بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن!...

 از "ژان دلابرویه" خوشم اومد، همینجوری!...

 از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس، از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد!...


+نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت5:55 PMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

  بعضی از حرف ها و کارها تاریخ انقضا دارند، اگر سر موقعشون گفته یا انجام نشند اون وقت تمام ابدیت هم نمی تونه جبرانش کنه! اونوقت تو می مونی و یک حسرت به بزرگی همیشه!...


+نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت8:22 AMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

ترجمه‌ی آزادی از “I want a Wife” اثر جودی برادی»
۱۳۹۰ بهمن ۲۸

آتوسا صدر


من جزو آن دسته از آدم‌هایی هستم که به آن‌ها «عیال» می‌گویند.
البته «مادر» هم هستم.
چند وقت پیش در یک مهمانی آقايي از دوستان راديدم ، که تازگی از همسرش
طلاق گرفته است . می‌گفت باز می‌خواهد تجدید فراش کند.

با خود اندیشیدم «چه فکر خوبی، راستی کیست که زن نخواهد؟»

راستش را بخواهید «من هم زن می‌خواهم.» چرا؟

جوابش ساده است:

 می‌خواهم دوباره درس خواندن را شروع کنم و منبع درآمدی برای خودم و (در صورت لزوم) خانواده‌ام ایجاد کنم.
زنی می‌خواهم که زحمت‌کش باشد و مرا به دانش‌گاه بفرستد.
و در حالی که من در آرامش درس می‌خوانم، از فرزندانمان مراقبت کند.
به درس و مشق و بهداشت آن‌ها برسد. آن‌ها را همیشه تمیز و سالم نگه دارد.
به زندگی شخصی و اجتماعی آن‌ها برسد.
آن‌ها را به اماکن اجتماعی (پارک، موزه، باغ وحش) ببرد.
اگر بیمار شدند، از آن‌ها مراقبت کند.
نگذارد بیماری آن‌ها مانع تمرکز من شود.
شاغل باشد و درآمد قابل توجهی را به خانه بیاورد.
درآمدش را صرف من و فرزندانمان کند.
برای فرزندانمان از کارش بزند.
البته شاید این کار از درآمدش بکاهد.
اما مشکلی نیست من تاب میاورم.

زنی می‌خواهم که نیازهای فردی مرا ارج نهد.
خانه را مرتب و پاکیزه نگه دارد. به بی‌نظمی‌هایم سامان دهد.
لباس‌هایم را بشوید. اتو کند. تا کند. برایم لباس نو بخرد.
وسایل شخصیم را مرتب کند تا راحت پیدایشان کنم.
آشپز چیره‌ای باشد. خرید کند و غذاهای لذیذ بپزد.
وقتی به مسافرت می‌روم هم‌راهم باشد.
محیط را برای تفریح و استراحتم آماده کند.
از کار و زندگیش شکایت نکند.
شنونده‌ی خوبی باشد. به حرفهایم گوش دهد.
در مشکلات درسی به من کمک کند. تکالیف درسیم را انجام دهد.
وقتی درسم تمام شد و شغل مناسب پیدا کردم، شغلش را رها کند.
در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت کند.

زنی می‌خواهم که به زندگی اجتماعی من برسد.
وقتی به مهمانی دعوت می‌شویم بچه‌ها را نیاورد.
هروقت مهمان دعوت می‌کنم با روی گشاده‌پذیرای آن‌ها باشد.
با سکوت محبّت‌آمیزش بحث‌ها و گفت‌گوهای ما را تایید کند.
بچه‌ها را زودتر بخواباند که مزاحم من و مهمانانم نشوند.
از مهمانانم پذیرایی کند. ظرف‌های خالی را از مقابل ما بردارد.

 زنی می‌خواهم که نیازهای جنـــ سی مرا درک کند.
 حداکثر لذت جنـــ سی را به من بدهد.
همیشه مطمئن شود که ارضا شده‌ام.
 به نیازهای جنـــ سی خود شاخ و برگ ندهد.
بی‌میلی مرا درک کند.

مسوولیت کامل کنترل بارداری را بر عهده بگیرد.
من بچه‌ی اضافی نمی‌خواهم.

به من وفادار بماند. بداند که زندگی پرمشغله‌ی من جایی برای حسادت ندارد.

 درک کند که ممکن است بیش از یک هم‌خوابه اختیار کنم. چون همیشه به اجتماع نیاز دارم.

آزادم بگذارد که اگر دیگری را مناسب‌تر از او دیدم، او را جای‌گزین کنم.
بعد از طلاق مسوولیت بچه‌ها را بپذیرد.
چون می‌خواهم زندگی جدیدی را شروع کنم وقتی برای بچه داری ندارم.

خودتان قضاوت کنید. شما جای من بودید زن نمی‌خواستید؟


+نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت1:51 PMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد...
مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را...
کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد
چاک شدست آسمان غلغله‌ای‌ست در جهان...
عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد
رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد...
غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد
تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود...
ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد
باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند...
سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند...
روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما...
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

                                                       مولانا

پ. ن: البته فردا هستا!... فقط خواستم پیشاپیش اومدنم رو اطلاع بدم!... XD

+نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت4:16 PMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |

این مرد خودپرست
این دیو ، این رها شده از بند
مست مست
ایستاده رو به روی من و
خیره در منست
گفتم به خویشتن
آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او ،
ناگهان دریغ
آیینه تمام قد رو به رو شکست .


حمید مصدق

+نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت10:17 AMتوسط یکی از هزاران مسافر کوچولو | |